..پس از اعلام نتایج کنکور و پذیرش در دانشگاه مجبور به گرفتن انتقالی به استان تهران شدم.پس ازتکمیل سازماندهی ، پرونده انتقالی را به شهرستان دماوند فرستاده و درخواست سازماندهی درآن منطقه را دادند.بنا بر شرایط مربوطه ابلاغ مدیر-آموزگار را لحاظ نمودند.چاره ای جز پذیرش نداشتم.پس از گرفتن آدرس وارد روستای آبعلی(از توابع شهرستان دماوند ) شدم.با راهنمایی یکی از اهالی روستا وارد مدرسه شده و با چهره گشاده سرایدار مواجه شدم.ظاهر مدرسه خیلی قدیمی می نمود.حیاط بسیار بزرگ و نمای سنگی بنای آن چشم را خیره مینمود.ته دلم از اوضاع و احوال آنجا زیاد خشنود نبودم اما با خود گفتم :شاهنامه آخرش خوش است ببینم چی پیش میآید...از کلاسها،دفتر،سرویس های بهداشتی و غیره دیدن کردم و سفارشات لازم را به سرایدار یا بقول آنها "بابامدرسه" نمودم و رفتم....مدرسه در یک سراشیبی و با اختلاف 4-3 متر از سطح جاده قرار گرفته بود و شنیده بودم که زمستان های بسیار سختی دارد و اکثر مردم دراقصی نقاط ودر فصل زمستان بخاطر پیست اسکی به این منطقه میآیند.سال تحصیلی جدید ،اول مهربا مهرورزان آن دیار کار در آن محیط را با تمام کمبودها و سمت  مدیر-آموزگار بودن را برایم لذت بخش کرده بود.متفاوت با سالهای پیش ،امسال وظیفه و مسئولیت گرفته بودم و سنگینی آن را بر دوشم احساس می کردم اما با صبر و پشتکاری که از خود سراغ داشتم و علاقه وافر به رسالت والای فرهنگی ،از همان ابتدا با عنایت پروردگار و همت اولیاء دانش آموزان توانستیم به مدرسه سرو سامانی بدهیم بطوریکه فضا را جذاب و آماده تحصیل نمودیم.مشاهده چهره های معصوم و نورانی بچه ها که اکثرا از خانواده های کم بضاعت روستایی بودند وظیفه مرا مهمترومصمم تر مینموداین احساس وظیفه شناسی و مسئولیت پذیری بین من و دانش آموزان رابطه ای بسیار عاطفی و دوست داشتنی متقابل ایجاد کرده بودبطوری که پس از پایان درس روزانه نه رغبتی بین آنان برای جدایی از من و نه دل کندن آسان برای من بود!من آنها را عضو خانواده و آنها مرا دلسوز و آینده ساز خود میپنداشتند.کم کم فصل خزان با همه خوبیهایش پایان و زمستان از راه رسید.سردی هوا و بارش برف و یخبندان بی نظیر آن سال برایم خیلی سخت بود.زیباترین خاطره ای که از آن روزگار شیرین بیاد دارم این است که دانش آموزان بی ریا و دلسوز کنار جاده منتظر رسیدن سرویس مدرسه  وچشم براهم میماندند.با وجود سرمای شدید و نپوشیدن لباس مناسب بی صبرانه انتظارم را میکشیدند.پس از رسیدنم زنجیر وار مرا احاطه کرده و با گرفتن دستانم ،دست در دست هم از سراشیبی جاده به سوی مدرسه راهی می شدیم و در واقع آنان مرا به سلامت به مقصد میرساندند.دیدن دستان کرخت شده و صورتهای قرمزو لرزیدن آنها در آن روزها بیاد ماندنی است خصوصا هنگام تعطیل شدن مدرسه با همان شور و نشاط کودکانه مرا از مدرسه تا سربالایی کنار جاده همراهی میکردندو پس از انتظار و سوار شدنم به سرویس با تکان دادن دست و سردادن نغمه های خداحافظی مرا بدرقه می نمودند..این حلقه کودکانه و اینهمه شور و نشاط و محبت وصف ناشدنی سالهاست که در حافظه ام به یادگار مانده و هر وقت به یادشان میافتم اشک شوق و دلتنگی بر گونه هایم جاری شده و با خود این شعر را ترنم میکنم:

دست در دست هم دهیم به مهر                                            تا مــیهن خویــش کنـــیم آباد